موهای طلایی‌ات فاطمه! موهای خاکستری‌ات مسعود!

۱. بگذارید به دو نوشته‌ی معروف اشاره کنم:

اولی ضرب‌المثل معروف فارسی است که می‌گوید: «بالاتر از سیاهی رنگی نیست». و ایرانیان، با تک‌تک سلول‌هاشان در این سال‌ها، پوچی و ابتذال این گفته را زیسته‌اند. این حکومتِ روسیاهِ قاتلِ بالفطره، بارها و بارها نشان‌مان داد که بالاتر از سیاهیِ امسال، رنگی هست. رنگِ سیاه‌ترِ کشتار سال بعد. وقتی که در یکی از ثروتمندترین سرزمین‌های جهان زندگی می‌کنی و نمی‌توانی شکمِ زن و بچه‌ات را سیر کنی، زندگی سیاه است. به خیابان می‌روی تا به سیاهی اعتراض کنی. بدونِ اسلحه. حتی بدونِ سنگ‌پرانی. و می‌کشندَت. تو را و همه‌ی همشهریان‌ات را. آن‌وقت سیاهیِ فراق و مرگ تو از سیاهی زیستن با شکم گرسنه برای فرزندان‌ات و دوستان‌ات، سیاه‌تر است. و سیاهی ۳۰۰ کشته از ۷۰ کشته سیاه‌تر و ۱۵۰۰ کشته از ۳۰۰ تا و ده‌ها هزار کشته از ۱۵۰۰ کشته سیاه‌تر و سیاه‌تر و سیاه‌تر است. به قولِ پل سلان، شاعر آلمانی، این شیر سیاه صبحگاهان است که ظهر و شب نیز خورده می‌شود. شیر در ایران سفید نیست. سیاه است. برف در ایران سیاه است. سیاه. سیاهِ مطلق. و کجاست دانشمندی در رشته‌ی فیزیک نور؟ کجاست متخصص رنگ‌شناسی تا ببیند که در خاورمیانه سرزمینی داریم که هر سال سیاه‌تر از سیاه را رو می‌کند. عزا و فقدانِ عزیزان، انسان را سیاه‌پوش می‌کند و وقتی ندانی که قاتل دخترک‌ات کیست، دیگر باید چه رنگی بپوشی؟ چه سیاهی؟ دوستی می‌گفت: بازار پیراهنِ سیاه رونق یافته در این برهوت.

نوشته‌ی دوم یک خط از ترانه‌ی خواننده‌ی معتبر پاپ، سیاوش قمیشی است. ترانه‌ای سروده‌ی دوست نازنین‌ام، یغما گلرویی، که می‌گوید: «خسته شدم... بس که ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت». من هر بار، بعد از هر سیاهی و هر کشتار، با خود عهد می‌کنم که موسیقی نسازم. اصلاً جلوی این رنج اتوماتیک را بگیرم و واکنش موسیقایی نشان ندهم. چرا؟ چون عمیقاً خسته‌ام از بیهودگیِ وجودم. از بیهودگیِ زیستن‌ام در برابر مرگ آن‌همه جانِ عزیز و جوان که زیستنِ ما را تبدیل به مرگ می‌کنند. خجالت می‌کشم از بی‌عملی‌ام. و آن‌قدر مُرده‌اند و آن‌قدر خجالت‌زده شده‌ام که از خجل شدن هم خسته‌ام. از زیستن. از ساختنِ ملودی. به دَرَک که بیاید یا نیاید. هر بار با خود عهد می‌کنم که سکوت کند موسیقیِ ذهن‌ام. اما هر بار دستِ من نیست. سیاهی بالاتر از سیاهی قبلی می‌آید و جانم آتش می‌گیرد و ناچارم، ناچارم که فریاد بزنم.

۲. من سال‌ها قبل در مصاحبه‌ای گفتم که ما ایرانیان بدبخت‌ترین مردمِ جهان نیستیم. غلط کردم. غلط گفتم. ما بدبخت‌ترین، تراژیک‌ترین، مظلوم‌ترین، گرفتارِ ظلم‌ترین، و داغدارترین مردم جهانیم. و حالا در زمستان ۱۴۰۴ و بعد از آن‌چه این رژیم با جان مردم سرزمین‌ام کرد، می‌خواهم داد بزنم که: دوستان به قول نامبارک خود آن آقا، با صدای شوم‌اش، ما رکورد زدیم. با هر معیاری، ما ۹۰ میلیون ایستاده‌ایم در ابتدای صف تلخی و تراژدی و رنج و گریه و زاری و مظلومیت. یک مثال بیاورید که حکومتی با جانِ مردم خودش در یک بازه‌ی دو-سه روزه چنین رکوردِ کشتار را بزند. آی مردم جهان. رهبران ما، ما را می‌کشند. رهبران ما، در خیابان می‌کشند و زخمی می‌کنند و زخمی را که به بیمارستان برده شده، در بیمارستان می‌کشند. رهبران ما نه تجارت بلدند، نه دیپلماسی، نه مسیر پیشرفت، نه ساده‌ترین شاخص‌های رهبری و دموکراسی را. و نه حتی استخراج سهم خودش از پارس جنوبی را تا سال‌ها حق‌اش را ندزدند. کودک سرتق محله‌ی جهان است. رهبران ما متخصص در اقتصاد و سیاست نیستند. فقط در یک امر تخصص دارند. کشتن و حرفِ مُفت بر منبر زدن و وعده‌های بهشتی دادن. وقتی اعتراض کنی که آقا نقد را بچسب و نسیه را ول کن؛ سیلی نقد به از حلوای نسیه. پس تو را سیلی می‌زنند. آن‌قدر می‌زنند تا بمیری. اما چه مرگی؟ از نظر آنان، مرگ یک بازنده. چون به بهشت هم نخواهی رفت. ما ۵۰ سال است که بازیگر فیلمنامه‌ی ذهن بیمار و روانی و خشن و سیاهِ دو آخوند با عمامه‌ی سیاه شده‌ایم. خدایا مرگ مرا برسان. از موسیقی، از زیبایی، از خواندن، از ملودی، از ضبط ملودی، از هر کوفتِ دیگر خسته‌ام.

۳. قطعه‌ی «اسم» حاصلِ هوش مصنوعی است. این حرف را می‌نویسم چون اسم دوستان آرتیستی که شرافت و مهربانی‌شان در تولید این اثر و ویدئوی آن، مرا درک و همراهی کرد و صادقانه یاری داد را نمی‌توانم بیاورم. هر چه جز صدای من می‌شنوید، حاصل هوش مصنوعی است. این را خطاب به قاتلان می‌گویم. شما با کشتنِ جوانه‌ها، فقط با خطر رویش دوباره و بیشتر آن‌ها روبرو نیستید. می‌دانید که چه کسانی را می‌گویم. همان اغتشاش‌گرانِ گول‌خورده. این قطعه با هوش مصنوعی صدا می‌دهد تا نمادی از آینده باشد. آینده‌ی بشر که شما درکی از آن ندارید. چون که عمامه‌تان سال‌هاست که همچون فیلتری بر ذهن‌تان عمل می‌کند. آن‌چه از فیلتر ذهنِ شما رد می‌شود، گذشته است. گذشته‌ی اسلام‌تان و اسطوره‌هایش. شما بوی گذشته می‌دهید و آن جوانان، همچون این قطعه‌ی تلخ، همچون ذهن‌های خلاق هنرمندان، همچون آرزوهای‌شان که بر کفِ خیابان کشتید، خبر از آینده دارند. ما آینده‌ایم و شما سدّ آینده‌اید. از تک‌تک‌تان بیزارم. تمام بافت صوتی حنجره‌ی من، با تمام ماهیچه‌هایش، سلول به سلول از شما متنفر است.

۴. وقتی جانم در آتش بود از اخبار جنایات‌تان، می‌خواستم نعره بزنم، اما نمی‌دانستم با چه کلماتی. ملودی بود، اما کلمه نبود. ریتم بود در ذهن‌ام، اما متنی نبود. تا ناگهان چند روز پیش چشمم به سیاهه‌ای از اسامی این لاله‌های خونین خورد. تک‌تک‌شان با نام پدر و شماره‌ی ملی. هیتلر، پل پوت، و چنگیز هم وقاحت شما را نداشتند. آن‌ها مخفی و شبانه و یا در میدان جنگ می‌کشتند. آن‌ها فرزند نمی‌کشتند. یا اگر هم می‌کشتند، شماره‌ی شهروندی‌اش را با افتخار، لیست و منتشر نمی‌کردند. و عجب لیستی از اسامی. دست مریزاد. وقتی ضربه‌های ریتم در ذهن‌ام می‌چرخید، به اولین اسم فکر کردم و بعد دومی و سومی و بعدی و بعدی. هر هشت اسم روی توالی چهار میزان از یک آکورد و هشت اسم بعدی روی چهار میزان و آکورد بعدی. کم‌کم اسامیِ آن زیبایان، شعر شد. هر مصرع ۱۶ اسم و هر بیت ۳۲ اسم. و شعرم را نوشتم. یعنی اسامی را نوشتم تا تمرین کنم. شعری شد بالغ بر ۲۵ بیت. ۲۵ در ۳۲ می‌شود ۸۰۰ اسم. قطعه تمام شد و من تازه سه درصد لیست را هم بیشتر نخوانده بودم. چقدر کشتید؟ چقدر کشتید؟ چند اسم؟ چند رؤیا؟ چند سرنوشت؟ چند آرزو؟ چند نجابت؟ چند سؤال؟ چند هزار هوش؟ چند ده‌هزار پدر، چند ده‌هزار پسر، مادر، دختر، عروس، دایی، عمه، خاله، عمو، پسرخاله، و ... و ... و ... چند هزار تیر خلاص؟ چند هزار قربانی؟ چند هزار برگِ ریخته از درخت زندگی؟ چرا این پاییز شوم شما تمامی ندارد؟ چرا این فوگ مرگ‌تان پایان نمی‌پذیرد؟ و باز این فوگ مرگ: 

وقتی که آفتاب غروب می‌کند در ایران، موهای طلایی‌ات فاطمه. موهای خاکستری‌ات مسعود.

«شیر سیاه سپیده‌دمان را به وقت غروب می‌نوشیم، صبح می‌نوشیم، ظهر می‌نوشیم و شب می‌نوشیم، می‌نوشیم و می‌نوشیم این شیر سیاه را و در هوا گوری حفر می‌کنیم.

موهای طلایی‌ات فاطمه! موهای خاکستری‌ات مسعود!»*

* با الهام از شعر «فوگ مرگ»؛ اثر پل سلان